تبليغاتX
تلنگر
تلنگر
اجتماعی - فرهنگی - سیاسی -ورزشی 
قالب وبلاگ
این روزها سیمای فارس و برخی دستگاه های اداری استان سالگرد سفر رهبر معظم انقلاب به شیراز را تبلیغ و یادآور می کنند بر این باورم برای پاسداشت شخصیتی در جایگاه رهبری جمهوری اسلامی آنچه اهمیت دارد عمل به اندیشه های ایشان در راستای جذب حداکثری است اما متاسفانه این همت را نه در اطرافیان مدیریت کل صدا و سیمای فارس می بینم و نه در اطرافیان مدیریت کل فرهنگ و ارشاد  اسلامی استان - دو دستگاهی که به دلیل صبغه و رویکرد فرهنگیشان انتظار بیشتری از آنها می رود . نزدیک به چند ماه است که برای ارائه برخی ایده های فرهنگی خود به این دو عزیز خواستار تعیین وقتی برای ملاقات شده ام. صدا و سیما که آب پاکی بر روی دستم ریخت و نهایتا هم گفت اگر طرحی دارید ابتدا به معاون ایشان بدهید اگر لازم بود می توانید جناب مدیر کل را ببینید! اطرافیان مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس نیز بی توجه به سال ها سابقه فرهنگی ام و نیز بیش از یک دهه فعالیت رسانه ای اینجانب عنوان داشتند برای دیدار ایشان هنوز زود است! قضاوت را وا می گذارم به مخاطبان عزیز . امیدوارم اگر سفر رهبر معظم انقلاب به استان سفر مبارکی بوده که حتما بوده اگر تبلیغ اندیشه ایشان در راستای تقویت نظام جمهوری اسلامی کاری صواب است که حتما همینطور است امیدوارم سالگرد سفر ایشان نیز فرصتی برای مهرورزی و عمل به اندیشه های ایشان باشد وگرنه هر گونه تبلیغ معظم اله بدون اعتنا به خواسته های ایشان جفا به ساحت و جایگاه رهبری انقلاب  و مصداق بارز آن جمله معروف است که "عکس آقا را می زنند و عکس آقا عمل می کنند"!

در پایان برای اینکه بهانه گیران بهانه نداشته باشند گزارش کوتاهی را که سال ۱۳۸۷ در حاشیه سفر رهبر معظم انقلاب در بدو ورود ایشان به شیراز نوشتم از نظر شما می گذرانم.

-----------------------------------------------

تحویل سال نو در اردیبهشت شیراز

صبح امروز گویی که شیراز در آستانه تحویل سال نو بود!
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه فارس، امروز چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه نه از ترافیک خودروها خبری بود و نه از گاز و دود و...
امروز هر چه بود زنجیره انسانی مشتاقانی بود که بی صبرانه دیدار مولایشان را انتظار می کشیدند.
صفوف به هم فشرده عاشقان ولایت نوید تحویل سالی نو را برای مردم شیراز در دومین ماه بهار می داد.
به گزارش ایسنا در ابتدای مسیر استقبال از مقام معظم رهبری جمعیت چونان زیاد است که گویی همه شیراز فقط در چهار راه زند و خیابان سعدی تجمع کرده اند.
پیرمرد اشک شوق می ریزد و به خبرنگار ایسنا می گوید: اگر آقا را از همان ابتدای مسیرشان به محل سخنرانی ببینیم شیرین تر است، تمام خوشمزگی استقبال به این است که جزو اولین ملاقات کنندگان چهره آفتاب باشی!
بغل دستی او نیز می گوید: بنویس عاشق آقا هستیم و نزدیک به یک ماه است که برای این دقایق لحظه شماری می کنیم.
سخنان پیرمرد هنوز تمام نشده که ناگهان موج جمعیت نگاهشان به خودروهایی می افتد که حامل آقا است، زلزله ای می شود آنجا ...
پسر جوانی که انتظار مولایش را می کشد با عجله وضو می گیرد و می گوید: دوست دارم با وضو چهره ی نورانی رهبرم را زیارت کنم و خدا را شکر می کنم که توفیق دیدار را نصیبم ساخت.
جوان وضویش که تمام شد خودرو حامل رهبر از دیدگان او گذشت...
حالا می شد خیسی اشک چشمانش را پر رنگ تر از خیسی وضوی تازه اش دید.
پیرمرد گل به دست آخرین برگ های گل محمدی اش را که در مسیر استقبال چیده بود به او می دهد و جوان یکبار دیگر با اشک چشمانش وضویی تازه می کند!
نوجوانی فریاد می زند "شیرازی دلاور مطیع امر رهبر" و جمعیت این شعار را تکرار می کنند و به سوی استادیوم حافظیه هجوم می برند، آنجا قرار است که شنونده کلام زیبای رهبری باشند که مطیع اوامرش هستند.

http://fars.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=7933

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 22:7 ] [ فرزاد صدری ]

یادش بخیر فروردین و اردیبهشت پارسال چقدر از شهدا گفتیم و نوشتیم . -فردا ۱۶ اردیبهشت قرار است اجلاسیه کنگره سردارات شهید استان فارس آغاز به کار کند .باز نشر گفت و گوی من و سعید نظری را با سردار غیب پرور در فروردین پارسال بخوانید ضرر نمی کنید!

رفتیم تا سردار از اجلاسيه سرداران شهید بگوید اما او دستمان را گرفت و دنبال خود کشاند.نه شما نبودید و ندیدید، چفیه هایی که پربودند از عطر غریب بهشت.

ما پلاک «سپاسی »را گم کرده‌ایم چون تازه پلاک برج 25طبقه مان را از شهرداری منطقه گرفته ایم! ما خاطرات کنسروهای ایزدپناه کنارتخته ای را در ذهن‌مان نداریم زیرا در رستوران مجلل شهر با خیال تخت، با کنار دستی‌مان غذا می‌خوریم و قهقهه می زنیم.

ما اذان رشادت شهید دست بالا را از سلول‌های تکه استخوان‌های رجعت کرده اش نمی‌شنویم، ما را چه به مرور قنوت‌های شهید قنوتی که زیر تانک عراقی ها پرگشودن را آغازکرد.

اصلا وقتی غم طلب و جستجوی روزی را مهمترین مشق روزهای دائما تکراری‌مان می دانیم چرا باید برایمان با اهمیت باشد که «حمید روزی طلب» سالهاست خودش را به ما نشان نمی‌دهد. آنها از رویاهایمان بزرگترند. از تصورمان بلندبالاترند و از گریبان خیالمان قد می کشند.

لابلای گفته های سردار، دلمان بارها بر سردار رفت. گم شده بودیم. گممان کرده‌اند. گمشان کرده‌ایم. این چه بازی قایم باشک تلخی است؟ یکی گوشه سرسرای ذهنمان دارد وصیت‌نامه می‌نویسد، دیگری آرپی جی مسلح می‌کند، خون روی پیشانی آن یکی خشک شده، تابوت‌ها و باروت‌ها قصه ها دارند، میان فنجانی از دقایق آنها ما گم شده ایم.

یادآن پیر جماران به خیر که فرمود «جنگ برای ما نعمت است» یاد همه شان سبز. با سردار از راهی گفتیم که به سرزمین نینوا می‌رسید. از چزابه، از حاج عمران و از کربلای جبهه‌هایی که هم حبیب داشت و هم زهیر و هم تازه دامادانی که موسیقی شب عقدشان نوای مسلسل بود و نقل‌های گلوله‌ای برسرشان می‌بارید.

او از بازمانده هایی گفت که کمتر دیده می‌شوند و نمی‌دانم چرا این ماجرای موزون شاعربسیجی مرحوم ابوالفضل سپهر در ذهن ما جوانه زد «دویدم و دویدم، سر کوچه رسیدم، بند دلم پاره شد، از اون چیزی که دیدم، بابا میون کوچه، افتاده بود رو زمین، مامان هوار می‌زد، شوهرمو بگیرین، مامان با شیون و داد، می‌زد توی صورتش، قسم می‌داد بابا رو، به فاطمه به جدش، تو رو خدا مرتضی، زشته میون کوچه، بچه داره می‌بینه، تو رو به جون بچه، بابا رو دوره کردن، بچه‌های محله، بابا یهو دوید و، زد تو دیوار با کله، هی تند و تند سرشو، بابا می‌زد به دیوار، قسم می‌داد حاجی‌ و حاجی گوشی‌و بردار، نعره‌های بابا جون، یه هو پیچید تو گوشم، الو الو کربلا، جواب بده به گوشم، مامان دویدو از پشت، گرفت سر بابا رو، بابا با گریه می‌گفت، کشتند بچه‌هارو، بعد مامان‌و هولش داد، خودش خوابید رو زمین، گفت که: مواظب باشید،خمپاره زد بخوابید، الو الو کربلا، الو الو کربلا ، پس نخودا چی شدن؟ کمک میخوایم حاجی جون، بچه ها قیچی شدن، تو سینه و سرش زد،

هی سرشو تکون داد، رو به تماشاچیا، چشماشو بست و جون داد، بعضی تماشا کردن، بعضی فقط خندیدن، اونایی که از بابا، فقط امروزو دیدن، جلو بابا دویدم، بالا سرش رسیدم، از درد غربتِ اون، هی به خودم پیچیدم، درد غربت بابا، نشونه‌های درده، درد غربت بابا، غنیمت از نبرده، شرافت و خون و دل، نشونه‌های مرده، ای اونایی که هنوز، دارید بهش می‌خندید، برای خنده‌هاتون، دردشو می‌پسندید، امروزشو نبینید، بابام یه قهرمونه، یه روز به هم می‌رسیم، بازی داره زمونه، موج بابا کلیده، قفل دره بهشته، یه روز پشیمون می‌شید، که دیگه خیلی دیره، گریه‌های مادرم، یقتونو می‌گیره»

گفت وگوی سرويس فرهنگ و حماسه خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)منطقه فارس با سردار "غلامحسین غیب‌پرور" فرمانده سپاه فجر استان فارس و از یادگاران دفاع مقدس پیش روی شماست:

یادش بخیر نظری همسنگر خوبی بود

· ايسنا: گفت‌وگو را از شكل‌گيري گروه‌هاي مردمي مقاومت و سپاه پاسداران در استان فارس آغاز كنيم و اينكه چگونه اين استان وارد دفاع مقدس شد؟

غيب‌پرور: فارس جزء اولين استان‌هايي بود كه در دفاع مقدس واكنش مثبت نشان داد اما قبل از جنگ تحولاتي در كردستان و آذربايجان توسط گروه‌هاي معاند و ضد انقلاب و حتي ليبرال‌ها انجام مي‌شد و اغتشاشاتي در امنيت غرب كشور داشتيم كه در اين شرايط گروهي از جوانان فارس عازم غرب كشور شدند.

· ايسنا: اين اعزام در چه تاريخي صورت گرفت؟

غيب‌پرور: گروهي از جوانان پاسدار فارس به فرماندهي حاج "نبي رودكي" از فروردين 58 عازم غرب كشور شدند البته همزمان تجاوزات غير رسمي صدام به كردستان و حتي خوزستان شروع شده بود. در حمله ضد انقلاب به شهرهاي بانه و سنندج، پاسداران فارس حسابي جنگديدند و مقاومت كردند و حتي شهيد هم دادند.

· ايسنا: يادتان هست كه چه كسي شهيد شد؟

غيب‌پرور: بله، شهيد "حبيب فردي" اولين شهيد پاسدار استان فارس بود كه امروز هيچ اسمي از او نيست. سن بچه‌هاي اعزامي هم بين 18 تا 21 سال بود يعني 22 و 23 ساله يا نداشتيم يا نادر داشتيم. بنابراين از 5/1 سال قبل از شروع رسمي جنگ تحميلي، بچه‌هاي فارس با تشكيل يگان‌هاي جمع و جوري از سپاه در صحنه دفاع از انقلاب و كشور حضور داشتند.

· ايسنا: حضرتعالي چه زماني وارد سپاه شديد؟

غيب‌پرور: من خرداد 59 ديپلم گرفتم و شهريور 59 وارد سپاه شدم و در اين 3 ماه مرحله گزينش را طي مي‌كرديم. همراه با مجيد سپاسي، اصغر زماني، سيدمحمدعلي هاشمي، مسعود تاكي، مجتبي قطبي، سيدمحمدتقي ساجدي، غلامعلي دست‌بالا و مسرور.

· ايسنا: وضعيت پاسداران فارس پس از آغاز جنگ چگونه بود؟

غيب‌پرور: با شروع جنگ بچه‌هاي رزمنده از سراسر استان فارس همت كردند، فارس پتانسيل فزاينده و خوبي بود و قابليت تشكيل چندين يگان از سپاه را داشت بنابراين در جنوب و شرق فارس و شهر كازرون تيپ "المهدي" در جهرم به فرماندهي سردار "محمدجعفر اسدي" و در مركز استان و بخشي از غرب و شمال فارس تيپ "امام سجاد(ع)" به فرماندهي سردار "نبي رودكي" در شیراز تشكيل شد.

برخي يگان‌ها هم مثل تيپ شهيد "دستغيب" و تيپ "22 بهمن" به فرماندهي "محسن بنائيان" و فكر مي‌كنم شهيد "حسن حق‌نگهدار" تشكيل شد كه در چذابه جانانه جنگديدند و امروز نام اين دو تيپ با چذابه عجين شده است اما آنچه ماندگار شد تيپ المهدي و امام سجاد بود كه تيپ امام سجاد بعد از عمليات حصر آبادان با تشكيل لشكر فجر به يكي از يگان‌هاي اين لشكر تبديل شد.

· ايسنا: ارتش هم يگان‌هاي مقتدري در استان فارس داشت كه سابقه حضور آنها به قبل از انقلاب بر مي‌گشت!

غيب پرور: بله، تيپ 55 هوابرد و 37 زرهي 2 يگان عمده ارتش در زمان جنگ بودند كه مقام معظم رهبري 3 سال قبل از حماسه سازي اين دو يگان ياد كردند و افراد لايقي در آنها حضور داشتند؛ مثل سرهنگ "گندمكار" كه افسر لايق و زبده زرهي بود.

· ايسنا: سپاه يگان‌هاي ديگري هم داشت كه هنوز فعاليت مي‌كنند!

غيب‌پرور: گروه توپخانه 56 يونس كه هنوز هويت خود را در سروستان حفظ كرده و تيپ مهندسي 46 امام هادي(ع) كه مقر آن در كوار است اما امروز در عرصه‌هاي عمراني مثل سدسازي و پل سازي و احداث بزرگراه در اين استان و ديگر نقاط كشور فعاليت مي‌كنند. بچه‌هاي تيپ امام هادي، افراد گمنامي هستند كه برادراني مثل "نوروزي" و "قاسمي" فرمانده و جانشين آن از يادگاران گمنام جنگ هستند.

· ايسنا: فجر و المهدي در طول جنگ در چه عمليات‌هايي حضور داشتند؟

غيب‌پرور: فجر و المهدي تا پايان جنگ ايفاي نقش كردند و جز مؤثرترين يگان‌هاي سپاه از ديد ناظران برون استاني هستند كه خيلي خوش درخشيدند.

در عمليات حاج عمران نقش بچه‌هاي المهدي بي نظير بود. شهيد "مرتضي جاويدي" براي حفظ موقعيت و خاك كشور به رغم توصيه همه فرماندهان از جمله شهيد "صياد شيرازي" براي ترك منطقه، حاضر به ترك آنجا نشد و چندين شبانه روز مقاومت كرد.

· ايسنا: جاويدي فرمانده گردان "والفجر" لشكر فجر بود؟

غيب پرور: بله،‌ مرتضي جاويدي تنها رزمنده دفاع مقدس است كه امام خميني بعد از شنيدن رشادتش در منطقه حاج عمران، بلند شد و پيشاني او را بوسيد و او را در آغوش گرفت و مرقدش هم در روستاي گليون فساست.

در كربلاي 4 كه عمليات ناموفقي محسوب مي‌شود، تنها لشكر فجر موفق شد به اهداف خود برسد و در عمليات كربلاي 5، "محسن رضايي" فرمانده وقت سپاه تصميم گرفت همه يگان‌ها از محور لشكر فجر عبور كنند.

از ابتدائي‌ترين روزهاي جنگ تا عزل بني صدر، در عمليات "خميني روح خدا" و "غرب سوسنگرد"، شهيد "حسن حق نگهدار و حسن ريخته گران" خوب جنگيدند.

در عمليات بزرگي مثل محرم شهيد "حميد روزي‌طلب" پس از ساعت‌ها مبارزه مفقود شد و هنوز خبري از او نداريم و حتي جسدش پيدا نشد.

در عمليات والفجر يك كه شهيد احمد كاظمي فرمانده قرارگاه بود، شهيد "مجتبي قطبي" فرمانده گردان بود و تا صبح جنگيد و "غلامعلي دست‌بالا" شهيد شاخص اين عمليات هست كه بعد از 15 سال چند تكه از استخوانش را آوردند.

"كاظم حقيقت" و "خليل فردوسي" از اين استان بودند؛ در عمليات خيبر من آر پي جي مي‌زدم، چنان تانك‌هاي عراقي از نظر تعداد حضور داشت كه به هنگام حركت به يكديگر مي‌‌خوردند، شهيد خليل فردوسي براي من آرپي جي مسلح مي‌كرد كه ناگهان تيري به پيشانيش خورد. خدا را شاهد مي‌گيرم كه در گوشش فرياد زدم چه موقع خوابيدن است و اين شهيد از جايش بلند شد و با پيشاني شكافته افتاد. خدا مرا ببخشد و از گناهم درگذرد.

"ابراهيم عزيزي" فرماندار سابق شيراز، در همين صحنه نارنجك در دست مي‌خواست به زير تانك‌هاي عراقي برود كه من نهيبش دادم و نگذاشتم. بازي جان بود، شوخي با كسي نداشت اما به سادگي از آنها مي‌گذريم.

شما عملياتي را نام ببريد كه بچه‌هاي فارس حضور نداشتند. در والفجر 8 بچه‌هاي المهدي از خطرناك‌ترين نقطه اروند يعني تقاطع اروندرود و خليج فارس كه شديدترين جريان آب وجود دارد، عبور كردند. ستوده، فرجي،‌ مطهرنيا و صالح در اين عمليات شهيد شدند.

· ايسنا: به نظر مي رسدزواياي تاريخ فارس در دفاع مقدس خيلي ناپيداست!

غيب‌پرور: يكي از زواياي ناگفته جنگ، عمليات حلبچه است. اصلاً‌ قرار نبود اين عمليات انجام شود و عمليات دومي در فاو پيش بيني شده بود. تمام شناسايي‌ها و مأموريت‌ها و خط حدها براي عمليات دوم در فاو انجام شد. اما از ماه‌ها قبل با همين سردار "مجتبي مينائي فرد" دبير فعلي كنگره سرداران و شهيدان استان فارس لباس كردي مي‌پوشيديم.

در روستايي به نام "دزلي" در مرزهاي مريوان خانه‌اي اجاره كرديم، ارتفاع برف به 4 تا 5 متر مي‌رسد. براي شناسايي چادر هلال احمري در شكاف كوهي از منطقه مستقر كرديم و چند شب در آن خوابيديم.

وقتي آذوقه گروه تمام شد. لوبياي چشم بلبلي در زودپز بار گذاشتيم و آبش را تريت كرديم و اوضاع را به سختي گذرانديم.

· ايسنا: آيا در نهايت عمليات حلبچه انجام شد؟

غيب‌پرور: با شناسايي بچه‌هاي فجر، عمليات حلبچه عملي شد و جريان بمباران شيميايي صدام پيش آمد. در عمليات شناسايي پيرمردي به من و شهيد "سپاسي" ياد داد كه چگونه از گياهي مثل شمعداني در كوه‌هاي منطقه غذا درست كنيم تا زنده بمانيم.

هيچ وقت يادم نمي‌رود در ارتفاعات "تته" كه 48 ساعت با شهرهاي ايران فاصله داشت، «عزت الله ايزدپناه» جانباز 60 درصدي كه امروز با وضع جسم عجيبي در شهر كنارتخته زندگي مي‌كند، از من اجازه خواست كه از سنگر عراقي‌ها غذا تك بزند تا بچه‌ها چند روز ديگر بيشتر دوام بياورد.

كار ناممكني بود اما مجبور شدم به او اجازه دهم و نزديك‌هاي سحر با يك گوني پر از كنسرو عراقي برگشت. حالا كنسرو داريم ولي نان نيست، كنسروهاي عراقي كه يك بند انگشت روي آنها روغن بود. از آن روز به ايزدپناه اعلي حضرت مي‌گفتم و اين لقب رويش ماند.

حالا ايزدپناه بچه مظلوم و غريبي است كه كسي از او سراغ نمي‌گيرد و با مشكلات ناشي از صدمات جنگ در كنارتخته دست و پنجه نرم مي‌كند.

در عمليات قدس 3 در اطراف دهلران پس از بخش موليان و در ارتفاعات منطقه "چنگوله" معروف به ارتفاعات حلزوني كه اگر 50 متر دورتر مي‌رفتي، حتماً گم مي‌شدي، تعدادي از بچه‌هاي استان فارس مثل شهيد "نظيري" از تشنگي شهيد شدند و حاج "رسول قائدشرف" از بازماندگان اين عمليات است.

· ايسنا: اعزام بچه‌هاي فارس معمولاً از كجا انجام مي‌شد؟

غيب‌پرور: عمده اعزام‌هاي فارس از پايگاه‌هاي مقاومت و محلات صورت مي‌گرفت،‌ از همه شهرهاي فارس اعزام داشتيم.

· ايسنا: روحانيت استان فارس در ترغيب جوانان براي حضور در جبهه چه نقشي داشتند؟

غيب‌پرور: روحانيت استان مثل حضرات آيات سيدعلي اصغر،سيدهاشم و سيدعلي‌محمد دستغيب، حائري شيرازي و عبدالله زبرجد و ديگران همواره يا در مناطق جنگي بودند و يا در شهرها به كار ترغيب جوانان مي‌پرداختند. برخي از سخنراني‌هاي آقاي حائري آن موقع تا 100 هزار نسخه چاپ و در جبهه‌ها توزيع مي‌شد.

اولين شهيد روحاني سراسر كشور از شهر سپيدان بود. شهيد "قنوتي" كه صدام زنده زنده او را زير تانك گذاشت و راديو عراق اعلام كرد كه يك خميني كوچك را كشتيم.

مرحوم "سيدابوالحسن دستغيب" برادر شهيد دستغيب كه سن و سالي هم داشت، بارها در جنگ شركت كرد و 2 پسرش هم شهيد شد.

· ايسنا: يكي از آثار مهم شهدا، وصيت‌نامه‌هاست و ظاهراً همه شهدا وصيت‌نامه دارند. روند نگارش وصيت نامه چگونه بود؟

غيب‌پرور: وصيت‌نامه براي رزمندگان الزامي نبود اما بچه‌ها براي خود بازگشتي تصور نمي‌كردند و البته وجود وصيت‌نامه دلالت بر رشادت بچه‌ها بود. وصيت‌نامه مكنونات قلبي شهدا بود و از صميم قلب مي‌نوشتند.

* ايسنا: همه وصيت نامه ها را خود رزمندگان مي نوشتند يا مثلا پيش مي آمد كه رزمنده اي حرف دلش را بزند بعد كسي با قلم بهتر بنويسد؟

غيب پرور: نه خود رزمندگان مي نوشتند مگر اينكه كسي سواد نداشت يا كم سواد بود،در اين صورت او مي گفت رزمنده اي كه سواد داشت مي نوشت. وصيت نامه ها حرف دل بچه هاي جنگ بود.آنان كه از همه چيز خود گذشته بودند و فقط با خداي خود معامله مي كردند.

· ايسنا: شما هم وصيت‌نامه نوشتيد؟

غيب‌پرور:‌ بله، ‌من هنوز وصيت نامه‌ام را دارم. آن زمان كه ازدواج نكرده بودم، امانت به دست يكي از همرزمان سپرده بودم كه بعد از جنگ به من بازگرداندش.

· ايسنا: حالا بعد از گذشت سال ها واقعا براي بازماندگان شهدا و خانواده‌شان چه كرديد؟

غيب‌پرور: خيلي از خانواده شهدا غافل شديم. قصور خود را مي‌پذيرم. خيلي دچار غفلت شديم. منظورم معيشت خانواده شهدا نيست بلكه در انتقال فرهنگ و ايثار و شهادت ناموفق عمل كرديم، در وجوه معنوي كار غفلت كرديم.

· ايسنا: سؤال آخر! در اجلاسيه 90 سرداران و شهداي فارس چه هدفي دنبال مي‌كنيد؟

غيب‌پرور:‌ اجلاسيه شهدا اظهار ادب به ساحت بچه‌هاي شهيد است. اين اجلاسيه علي رغم حجم گسترده و متنوع و پر ترافيك برنامه‌ها، انصافاً قطره‌اي در مقابل تمام زحمات بچه‌هاي شهيد است.

اجلاسيه هيچ چيزي نيست. فقط پاسداشت و عرض ادب به ساحت شهداست. مي‌خواهيم به نسل جوان بگوئيم آدم‌هاي واقعي جامعه خود را بشناسند. كساني كه بي ادعا جنگيدند و بي‌ادعا رفتند و امروز هم غريب هستند.

ما هم جز همين قافله بوديم كه عقب مانديم. با همين شهيد اسلامي نسب كه شما از او مطلب منتشر كرديد، دست در دست هم داشتيم. از سوريه برگشته بود، به همين دليل به او "سور محمد" مي‌گفتيم! حالا هم هيچ ادعايي جز نوكري اين سيد اولاد پيغمبر ـ مقام معظم رهبري ـ نداريم. چيزي هم از دنيا مال اندوزي نكرديم جز آرزوي پيوستن به شهدا.

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:1 ] [ فرزاد صدری ]

سربالایی گهواره دید را بالا می رویم. برای ملاقات با دیده بانانی که خود را ندیدند تا خدایشان را ببینند. نمی دانم چرا در این سربالایی نفس گیر دلم هوای روضه کرده است. دلم رفته به دیده بانی شب عاشورا. عاشوراییان اینجا چه محفل با صفایی دارند . از آن بالا ما را می بینند که چقدر بازی دنیا را جدی گرفته ایم. ما کجا و دیده بان های عاشورایی کجا.

***

نافع بن هلال از اصحاب امام حسین (ع)نقل می کند: آقا بعد از آن حرفها و اتمام حجت های شب عاشور که فرمودند هرکس می خواهدبرود می تواند برود، جایگاه همه را در بهشت نشان داد. نیمه شب داشتم پاسبانی خیام حرم را انجام می دادم دیدم در آن تاریکی یک سیاهی بلند می شود و می نشیند. صدا زدم کیستی؟ دیدم صدای نازنین سید الشهدا بلند شد« منم نافع» رفتم جلو تر.آقا فدایتان شوم در این تاریکی چه می کنید؟ فرمودند« دارم خارهای این بیابان را جمع می کنم. عصر فردا کودکان میان خیمه آتش گرفته فرارمی کنند. می خواهم خار به پایشان ننشیند.» سپس آقا افق دوری را به من نشان داد که از تلاقی نورماه و ابرها تشکیل شده بود و گفت« نافع ؛ آنجا را می بینی؟ خیلی با ما فاصله دارد.آنجا جنگ نیست. فردا هم اینجا همه کشته می شوند. چه شما بمانید و چه بروید آنها مرا می کشند.اگر دست از من برداریدبا شما هم کاری ندارند.برو و خودت را نجات بده.به خودم لرزیدم. چه امتحان سختی داشت از من می گرفت.خودم را روی پاهای آقا انداختم گفتم مرا از جمع خود بیرون نکن. بگذارید افتخار شهادت نصیبم شود.» خدایا؛ ما آیا طاقت چنین امتحانی را داریم؟ حالا به کمر کش کوه رسیده ایم.

نافع می گوید:بعد آقا حرکت کردند و من دنبالشان رفتم. گفت: نافع برگرد؛ میخواهم به خیمه خواهرم زینب بروم. نافع می گوید: داشتم برمی گشتم که صدای حضرت زینب (س)به گوشم خورد که از آقا پرسید« داداش حسین؛ تو از اصحابت اطمینان داری؟»

زینب چقدر پیمان شکنی دیده. زینب چقدر خلف وعده دیده در تمام این سالها. امام پاسخ می دهند«همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نیز به شهادت علاقه دارند! زیر این آسمان هیچ کس یارانی مثل یاران من ندارد»

نافع می گوید« من تا حرف زینب را شنیدم رنگ از رخسارم پرید. منتظر جواب آقا نماندم. نشنیدم او چه گفت. دوان دوان خود را به حبیب ابن مظاهر رساندم. دیدم حبیب با چند تن از یاران نشسته و همه از خبر جایگاهشان در بهشت مسرورند. فریاد زدم : حبیب؛ داری می خندی و خوشحالی؟ جواب داد:چه شبی از امشب بهتر سراغ داری؟ گفتم: حبیب بدبخت شدیم! زینب به ما اطمینان ندارد.حبیب خودش را باخت.جریان را برایش تعریف کردم. صدا زد اصحاب جمع شوند. اباالفضل(ع)و علی اکبر(ع) و...همه آمدند. حبیب گفت: آقازاده های بنی هاشم شما بفرمایید. ما نوکرها را صدا زدیم.ما خاک بر سرمان شده باید فکری به حال خودمان کنیم. زینب از شما که نگران نیست»

بعد همه دسته شدند و به سمت خیمه حضرت زینب(س) راه افتادند. اولین دسته ای که برای امام حسین(ع) راه افتاد همین دسته بود. امروز دسته عزاداری راه می افتد، آن شب دسته وفاداری راه افتاد.

آقا درون خیمیه صدایشان را شنید. بیرون آمدند و پرسیدند اینجا چه می کنید؟ گفتند :آقا اجازه می دهید ما دو کلمه از پشت پرده با زینب(س) حرف بزنیم؟....آن شب آخرین شبی بود که زینب حرمت داشت و کسی از پشت پرده با او حرف می زد......بزرگی می گفت: آن شب آخرین شبی بود که کسی با زینب حرف می زد!

***

سربالایی را تمام کرده ایم. نفسی تازه می کنیم و به شهدای گمنام سلام می دهیم. انگشت سبابه را بر سنگ مزار دیده بان های دین گذاشته ایم. داریم از پشت پرده با آنها حرف می زنیم.با آنها که چفیه شان حبل المتین شد. به آنها که فریاد زدند چفیه یعنی قل هو الله احد.به آنها که شب های عاشورایی شان پر از دسته های وفاداری بود. به همه نافع بن هلال هایی که اینجا خوابیده اند....نه آنها بیدارند یکی ما را بیدارکند.آنها گهواره نمی خواهند ما در این راه خود را به خواب زده ایم. اینجا انگار قاعده همه چیز تغییر کرده است.

 دوباره به سربالایی نگاه می کنم اصرار برخی از بچه ها برای عکس انداختن اذیتم می کند. شرمنده شهدایی می شوم که  شکوه مرام و معرفتشان کوچکم می کند. بر بخت خودم لعنت می فرستم . روزهایی را به یاد می آورم که فقط می نوشتم . یادش بخیر اردیبهشت پارسال . اجلاسيه سرداران و 14 هزار و 600 شهيد استان فارس بود . آن روزها هم از شرمندگی خود نوشتیم . از شرمندگی کسانی که داعيه شما را داشتند  اما لحظه‌اي جنگ و دفاع را درك نكرده‌ بودند! همان ها که "عکس شهدا را می زدند و عکس شهدا عمل می کردند"!بانگ بلند یک دوست دیگر که می خواهد از لحظه تقدیم گلش به مزار شما عکس بگیرم مرا دوباره به یاد  بزرگداشت شهدای فارس در اردیبهشت 90 می برد . وقتي خواستيم از تمثال‌هاي آسماني‌ شهدا عكس بگيريم اما دژبان دم درب نهيبمان زد كه اينجا خانه امير فرماندهي است و عكس برداشتن ممنوع! دلم می خواست با صدای بلند فریاد بزنم آی دژبان بیا ببین! اینجا و بر مزار شهدا هم عکس برداری ممنوع است،اینجا زائران شهدا نمی خواهند گمنام باشند قرار است عکس دیدارشان را رسانه ها بزرگ کنند تا گمنام همچنان شهدا باشند!

***

 قطار شهادت هنوز هم گلچینی می کند. وای برما؛ شاید باید نوشت«اي قطار! راهت را بگير و برو! نه كوه توان ريزش دارد و نه ريزعلي پيراهن اضافه! ديگر هيچ چيز مثل سابق نيست. نه عشق ها ديگر عشقند و نه عاشق ها ديگر عاشق»


 

 

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:15 ] [ فرزاد صدری ]

یکی از محرکات هر ملت و هر اجتماع و هر فرد را رقابت  دانسته اند که ممکن است باعث تعالی و ترقی شود و یا سبب‏ پستی و زوال گردد.

جامعه ایرانی اما کمتر توانسته از فضایی که رقابت بوجود می آورد در جهت توسعه و آبادانی کشور سود ببرد. از طرف دیگر وقتی فضا رقابتی نباشد عده ای از ما بهتران یکه تاز میدان می شوند و نهایت استفاده را از این فضای تک قطبی می برند. این عده از ما بهتران همان هایی هستند که از ایجاد فضای رقابتی به شدت هراس دارند و تا آنجا که می توانند تلاش می کنند رقیب را در هیبت دشمن نشان دهند و عنوان کنند در صورت پیروزی رقیب هویت، دین، سرمایه ،فرهنگ و خلاصه همه چیزمان را از دست می دهیم. با پیروزی انقلاب اسلامی و شکل گیری جمهوری اسلامی همه امیدها به سمت فضای رقابتی رفت و در مقاطعی که کم هم نبود با ایجاد این فضا برنده اصلی میدان هیچ کس نبود جز جمهوری اسلامی .اتفاق میمون و مبارکی که مرهون خون شهدا و آرمان های بلند بنیانگذار جمهوری اسلامی و اندیشه های رهبر فرزانه انقلاب بود. متاسفانه در چند سال اخیر از این دستاورد بزرگ انقلاب یعنی ایجاد فضای رقابتی برای همه گرایش ها و سلیقه های درون نظام بهره چندانی نبرده ایم و فضا را به سمت فضای سلیقه ای واحد سوق داده ایم . انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی یکی از چند نمونه فضای تک قطبی در 2 یا 3 سال اخیر است . در حالی که در استان فارس و بویژه شهر شیراز تقریبا از گرایش ها و سلیقه های مختلف سیاسی پذیرفته شده در نظام  بهره ای نگرفته ایم دو کاندیدا از یک طیف سیاسی بی آنکه سایه رقیب را بر پشت خود احساس کنند به مرحله دوم انتخابات راه پیدا کردند. چند روزی از آغاز تبلیغات انتخاباتی کاندیداها می گذرد وبا این وجود که هر دو کاندیدای انتخاباتی در شیراز از یک طیف فکری هستند یکی از آنها گوشه گوشه شهر را زیر بمباران تبلیغاتی خود کرده و نشریه محفلی این طیف فکری به نام گزیده اخبار در صفحه اول خود عکس این کاندیدا را در چند گوشه صفحه منتشر کرده و فهرستی از حامیان او را نیز چنان اعلام کرده است که گویی رقیب کاندیدای مورد حمایتش در جبهه دشمن است و کسی هم که نداند فکر می کند این کاندیدا با چندین رقیب مبارزه می کند!

از طرف دیگر سکوت رقیب انتخاباتی که از یک خانواده خوشنام روحانی در شیراز است علامت سئوال و تعجبی را پیش روی مردم گذاشته است که اگر اعتقادی به تبلیغ ندارد اساسا چرا در انتخابات که لازمه و شرط اصلی آن تبلیغات است شرکت کرده است؟

 کاش حرمت اخلاق را نیز پاس می داشتیم و به جای کوبیدن بر طبل دشمنی و دیدن رقیب چون دشمن بر طبل دوستی می کوبیدیم  و رقیب خود را رفیقی می دیدیم که چون ما دغدغه دین دارد که چون ما دغدغه سرزمینش را دارد که چون ما نگران وصیت شهداست که چون ما....

در پایان حکایتی خواندنی را از یک معلم  بخوانید که بی ارتباط با موضوع مورد بحث ما نیست . امیدوارم در آستانه روز معلم از این حکایت درس خوبی بگیریم تا رفتار ما چونان یک معلم برای آیندگان باشد.

 معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

 پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

 

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:50 ] [ فرزاد صدری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

....وهنوز مي نويسم پس هستم!